![]() |
![]() |
|
| با پرسه ها رفیق |
|
آرامش این دیرینه آبگیر که ـ منم ـ به تلنگرخیالت موج آب شد رفت تا دور ، تا کرانه که ـ تویی ـ بازگشت تهی وبه تکرار خویش کوشید .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:13 توسط مهدی |
|
|
آیا من ازتو، ای آفریدگار ، بازبان گل خود در خواستم
که مرا در قالب آدم بریزی آیا به لابه خواستم که ازظلمتم برکشی یادراینجا در این باغ دلگشا جایم دهی ...که مرا به غبارم بدل کنی مشتاق تسلیم ، و بازگرداندن آنچه دریافت داشته ام ناتوان از عمل به شرط هایی دشوار که اسباب رسیدن به خیری هستند که من درپی اش نبوده ام ؟؟؟ ...
(بهشت گمشده / میلتون) |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:58 توسط مهدی |
|
|
همیشه شروع فیلم (کافر) مراسخت مجاب میکند تا بگریم گذشته ام را.
چقدر سخت است بی باکی وشجاعت،بی اعتمادی وتنفروقطع ناگهانی باگذشته.امافقط ازچنین بذری است که حقیقت به دنیا می آید...
(چنین گفت زرتشت . نیچه) کافر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 14:44 توسط مهدی |
|
|
طرح کج سکوت
قندیل خواب راسلانه می سرود
سرمای بی خیال
آرامش ازدرخت
آرام می ربود
رنجورکوره ای،آرام می سترد
درکنج گنبد
این قصه کبود ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:30 توسط مهدی |
|
|
زمین گرداست ومااتفاقاامشب تصادفاازکنارهم گذشته ایم...
آرام بودیم کنار هم رفیق وبه خاطرتمام دیروز اشکهایمان برپرده نقره ای جاماند باصدای بی صدا... ومثل یک کوه بلند ماندیم بی آنکه به انتظار صبح شانه هایمان خموده شود وهنوز پی جوی هم آرام میگردیم درآستانه ی درد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:19 توسط مهدی |
|
|
بگذاربه ضرب شمشیر یک دلاور از پای در آیم
پولاد درقلب و لبخند برلب آری زمانی اینچنین میگفتم ولی تقدیر چه بازیها دارد ببین چگونه ازپشت سر مرا غافلگیر کردند اکنون میدان جنگ من فاضلاب کنار خیابان وخصم من یک گاری با بار هیزم است به نظر بسیار منطقی ست من همه چیز را از دست داده ام حتی مردنم را
(ادموندروستان) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:50 توسط مهدی |
|
|
ازابتدا با الیا کازان شروع شد با درباراندازو شورش بی دلیل نیکلاس
ری جیمز دین را همراه شورش هایم سایه کردم.کمی که پاهایم را رها کردم کاپولا را همراه شدم آنجلو پلوس را کمی جلو رفتم باچشم اندازی درمه.با هیچکاک،تارکوفسکی،بیلی وایلر...آمدم تاموج نوراازپاریس نشینان به نظاره باشم وآرام سربر شانه های نئورالیسم چشمانم را برپرده نقره ای حک کنم
وامروز سخت بر آنم با تنگنا،کندو،مهرگیاه،گوزنها،کافر،یک اتفاق ساده را ازسربگیرم تابیشتر همپای دونده باشم تاهیشه ی در پیش ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:52 توسط مهدی |
|
|
با پرسه ها رفیق
در غربتی که رحم ندارد پاهایم چه خسته میکشد مرا گویی کت بسته آمده ام از خم هرنا کجا . . . دیروز من که رفت فردای من قهرکرده نمی آید - تنها - امروز من با ماندن همخوابه گشته است دلواپسم رفیق
( از فرامرز در تهران )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:5 توسط مهدی |
|
|
ازاول سان ست بلوار راه افتادم تا قبل ازصلاه ظهر برسم به جانی
گیتار. اماافسوس در باراندازسکندری خوردم وهم پالکی جیب برخیابان جنوب تاچشم اندازی در مه رفتم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:52 توسط مهدی |
|
|
به پاس آغازت
کلمات مهربانند و زودبدست، به سلام ات ایستاده اند که براین پهنه می گستری یله برداغی تن فصل درهرم فصل. قطرات خورشید شوخ شوخ چشمانه درمیان ات دارند پیش می آیی ـ بودن ـ . ودل به چنگ غنجی ابدی می فشرد . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:44 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اماعقیده گمنام بود
و آخرین حرفم ازتقدیربیم داشت وعمرم بی اقراق کفاف مرا نمیداد |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 بهمن 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
yalda&mehdi 4barg sara saeedi nima ali kazemi hasan masroor |
|
RSS
|