![]() |
![]() |
|
| با پرسه ها رفیق |
|
بگذاربه ضرب شمشیر یک دلاور از پای در آیم
پولاد درقلب و لبخند برلب آری زمانی اینچنین میگفتم ولی تقدیر چه بازیها دارد ببین چگونه ازپشت سر مرا غافلگیر کردند اکنون میدان جنگ من فاضلاب کنار خیابان وخصم من یک گاری با بار هیزم است به نظر بسیار منطقی ست من همه چیز را از دست داده ام حتی مردنم را
(ادموندروستان) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:50 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اماعقیده گمنام بود
و آخرین حرفم ازتقدیربیم داشت وعمرم بی اقراق کفاف مرا نمیداد |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 بهمن 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
yalda&mehdi 4barg sara saeedi nima ali kazemi hasan masroor |
|
RSS
|